گفتم اگه مردم چی؟و بغضی که گلوشو گرفت بعد حرفم...

فقط یک نفر از بیانی ها وجود دارد که توی دنیای واقعی من را دیده است...

شاید توی دنیای مجازی به نظر بیاد آدم اجتماعی هستم..

ولی توی واقعیت من دو بعد دارم..

یا خشک خشک و خجالتی هستم..و حرفامو میخورم..

یا هم ی جوری رفتار میکنم انگار هزاران ساله که میشناسم طرف مقابلم رو...

و شاید این بدترین ویژگی من باشد...همین حد وسط نداشتن...

...

صبح برای دومین بار در طول این یک ماه...با هم راهی شدیم...

نفسم بالا نمیومد..مونده بودم بین گفتن و نگفتن...

دختری که از پدرش بیشتر از همه مردان عالم خجالت میکشید...

نفس عمیق کشیدم و صداش زدم..اونقدر مظلومانه و ... که خودش فهمید ی چیزی هست...

بهش گفتم که بذاره برم بسکتبال..

بازم نه آورد..

بهش گفتم میخوام وقت تلف کردمو کاهش بدم...

گفت خسته میشی دیگه درس نمیخونی...گفت بیخیال شو..

گفتم بابا من وقتی بیخیالش شدم پشیمون شدم..

گفت عه ماجده رسیدی به حرفم؟

گفتم بابا میشه برم؟

گفت برو همین رو به رو..اونجا دوره..

گفتم من رزمی دست ندارم...

گفت و گفتم..

گفتم بابا اومدیم و من عمرم قد نداد...دو سال زحمت بکشم برای چیزی که ممکنه اون روز رو نبینم؟شاید من مردم...

آروم گفتم..ولی شنید...اشک تو چشام حلقه زده بود..سخته کنار کسایی که عاشقشونی باشی و از مرگ حرف بزنی...از روزی که ممکنه نباشی....

بارها حرفمو تکرار کرد حتی دلش خواست تو چشمام زل بزنه..که ببینه از ته دل گفتم یا نه...

صداش بم شده بود...بابایی که بغض داره...حالم بهم خورد از ماجده دو ماه پیش...

از ماجده ای که....

لعنت به اون ماجده..

لعنت به اون من خودخواه...

خیلییی گفتم..بغض کردم..ولی گریه نه...من دیگه ماجده قبل نبودم..این من خیلییی عوض شده...خیلییی....

سعی کردم شوخ شم..سعی کردم بابا حرفمو فراموش کنه...

من سعیمو کردم..

لبخند زدم..که به غم توی چشمام نگاه نکنه...

ولی اون...


منبع این نوشته : منبع
گفتم ,ماجده ,خیلییی ,گفتم بابا

11.

ی روزایی بود که فکر میکردم پست های طولانی رو نباید خوند...
چون وقتی آدمی زیاد حرف میزنه...چرت و پرت میشه...
همون وقتایی که کامنتایی که میذاشتم ی لبخند بود...
همون وقتایی که پاسخم به نظرات بقیه هم...هر چقدر که میخواد باشه...ی لبخند بود...
اما الان...
فکر میکنم وقتی ی پستی طولانیه ی چیز مهم توش داره که نیازمند افکار و افراد خاص هست..
گاهی وقتا پست های طولانی رو با عشق میخونم..
تا تهش بتونم به اندازه تک تک کلمه هاش حرف بزنم..
گاهی وقتا هم تایپ میکنم..
ولی بعدش به خودم میگم...نکنه اون هم درجواب کامنت به این طولانی من ی لبخند خشک بزنه...نکنه اصن نخونه...
بعد کل حرفامو پاک میکنم...و چیزهایی که ته تهش روی مغزم مونده رو مینویسم..
همونایی که حتی از یک چهارم حرف های واقعیم کم تره...فقط از ترس خوانده نشدن...
ولی الان توی پست گذاشتن ی کم بی پروا شدم..دیگه کامنت برام اهمیتی نداره..
فقط دلم نمیخواد جایی از حرفامو پاک کنم...
اعتراف میکنم که آدم ترسویی هستم ولی این روزا عجیب معتادم...
اما اینو مطمئن باشید که پشت هر لبخند انبوهی از حرف هاست...
:)

خوب بخوابین:)

پی نوشت1:واقعا فردا شنبه است:/


+عنوان های عددی صرفا جهت کوتاه نوشت های مغز من است...
اگه ناراحت میشین...یا که اذیت...معذرت..

منبع این نوشته : منبع
میکنم ,لبخند ,طولانی ,گاهی وقتا ,همون وقتایی

10.

آقا جان..

عمرم قد میدهد بودنت را نظاره گر شوم؟

چه کسی میداند جز حق..جز اویی که بر همه چیز آگاه است..جز او...


پی نوشت: به پست ثابت وبلاگ هم سری بزنید:)


+عنوان های عددی صرفا جهت کوتاه نوشت های مغز من است...
اگه ناراحت میشین...یا که اذیت...معذرت..

منبع این نوشته : منبع

زندگی من،زندگی من نبود..!

به بابا میگم میخوام برم بسکتبال..
میگه کجا؟
میگم فلان
میگه-نمیخواد بشین درستو بخون ..دو سال دیگه کنکور داری...

به مامان میگم-ببین مامان..
میگه-بابات راست میگه دیگه
میگم-مامان من نمیخوام دوسال زندگیمو صرف ی کنکور لعنتی بکنم...
میگه-ماجده سفت بچسبش دیگه
میگم-مامان اومدیم و من ی شهر دیگه قبول شدم
میگه-میخونی برای سال بعد دیگه....
میگم-مامان من نمیخوام ی سال دیگه عمرمم از دست بدم..
(چرا نمیفهمید که کنکور همه چیز نیست؟چرا نمیفهمید من حق دارم زندگی کنم..چرا نمیفهمید من حق دارم علایقمو هم کنار روزمرگی هام داشته باشم..)
میگه-خب شوهرت میدیم بری دیگه..اونوقت پای شوهرته که میخواد چیکار کنه...
دلم میخواست داد بزنم بگم:زندگی منه..چه ربطی به اون داره...من اصن نخوام کسی تو زندگیم دخالت کنه باید کیو ببینم؟هاان؟
حالم بهم میخوره از این زندگی...از اینکه بقیه برات تصمیم بگیرن...از اینکه جلوی هدف هاتو بگیرن..
اصن شاید من نخواستم برم دانشگاه..
شاید خواستم حرفه ای بسکتبال رو ادامه بدم و ی روزی مدال طلای کشوری رو روی گردنم ببینم...اصن شاید من...


پی نوشت:گاهی وقتا فکر میکنم من حق ندارم زندگی کنم..
پس چرا نفس میکشم...

منبع این نوشته : منبع
میگه ,میگم ,زندگی ,شاید ,کنکور ,نمیفهمید ,دیگه میگم

وقتی خاک سرتا پاتو گرفت،باید ایست کنی...با لباسای خاکی که نمیشه توی این شهر گشت...!!!

میخواهم بنویسم...
ولی الان نه..
شاید شب...
شاید فردا...
شاید روز های بسیار دیگر...
.
.
.
بدجور زده ام توی جاده خاکی..
خاک سرتا پایم را گرفته است...
میروم خودم را بتکانم...
نمیدانم چقدر طول بکشد راه رفته...و راه برگشت...
نمیدانم چقدر طول بکشد... اما میدانم که نمیگذارم وبلاگم هم برود توی جاده خاکی..
نمیگذارم خاک سرتا پایش را بگیرد...
نمیگذارم او هم قلمش خشک شود...
مراقب قلم هاتون باشید..
مراقب جاده خاکی های بیان هم باشید..
خیلیاتون داره وبلاگاتون خاک میخوره ها...
دلتنگتونیم...فقط همین...


منبع این نوشته : منبع
خاکی ,نمیگذارم ,سرتا ,شاید ,جاده ,جاده خاکی ,نمیدانم چقدر

7.

ی روزایی بود که فکر میکردم پست های طولانی رو نباید خوند...
چون وقتی آدمی زیاد حرف میزنه...چرت و پرت میشه...
همون وقتایی که کامنتایی که میذاشتم ی لبخند بود...
همون وقتایی که پاسخم به نظرات بقیه هم...هر چقدر که میخواد باشه...ی لبخند بود...
اما الان...
فکر میکنم وقتی ی پستی طولانیه ی چیز مهم توش داره که نیازمند افکار و افراد خاص هست..
گاهی وقتا پست های طولانی رو با عشق میخونم..
تا تهش بتونم به اندازه تک تک کلمه هاش حرف بزنم..
گاهی وقتا هم تایپ میکنم..
ولی بعدش به خودم میگم...نکنه اون هم درجواب کامنت به این طولانی من ی لبخند خشک بزنه...نکنه اصن نخونه...
بعد کل حرفامو پاک میکنم...و چیزهایی که ته تهش روی مغزم مونده رو مینویسم..
همونایی که حتی از یک چهارم حرف های واقعیم کم تره...فقط از ترس خوانده نشدن...
ولی الان توی پست گذاشتن ی کم بی پروا شدم..دیگه کامنت برام اهمیتی نداره..
فقط دلم نمیخواد جایی از حرفامو پاک کنم...
اعتراف میکنم که آدم ترسویی هستم ولی این روزا عجیب معتادم...
اما اینو مطمئن باشید که پشت هر لبخند انبوهی از حرف هاست...
:)

خوب بخوابین:)

پی نوشت1:واقعا فردا شنبه است:/


+عنوان های عددی صرفا جهت کوتاه نوشت های مغز من است...
اگه ناراحت میشین...یا که اذیت...معذرت..

منبع این نوشته : منبع
میکنم ,لبخند ,طولانی ,گاهی وقتا ,همون وقتایی

6.

آقا جان..

عمرم قد میدهد بودنت را نظاره گر شوم؟

چه کسی میداند جز حق..جز اویی که بر همه چیز آگاه است..جز او...


پی نوشت: به پست ثابت وبلاگ هم سری بزنید:)


+عنوان های عددی صرفا جهت کوتاه نوشت های مغز من است...
اگه ناراحت میشین...یا که اذیت...معذرت..

منبع این نوشته : منبع

3.

سکوت که میکنی...
همون وقتایی که حرفاتو میخوری...
بلایی صد برابر بد تر را نصیب خودت و دیگران میکنی...
+سکوت هم جا دارد...
++حرف بزنید...گاهی سکوت حرف ها را اشتباه معنا می کند....
+++و دیگر هیچ!

+عنوان های عددی صرفا جهت کوتاه نوشت های مغز من است...
اگه ناراحت میشین...یا که اذیت...معذرت..

منبع این نوشته : منبع
سکوت

1.

گاهی وقتا از خودم بدم میاد که خواستم فراموشی بگیرم...

چون شاید خودمو راحت کرده باشم...

ولی الان خیلیا رو از دست خودم ناراحت کردم..چون نمیتونم دیگه به یاد بیارمشون...

چون انقدر اتفاقات زیادی رو تجربه کردم که گم شدن دیگه...

من هیچ وقت نخواستم خاکتون کنم توی ذهنم...

ناخوداگاه بود...

من فقط دکمه مغزم رو اشتباهی فشار دادم..

همین...



+عنوان های عددی صرفا جهت کوتاه نوشت های مغز من است...
اگه ناراحت میشین...یا که اذیت...معذرت..

منبع این نوشته : منبع